فريد الدين العطار النيسابوري

10

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

جملهء عالم به تو بينم عيان * وز تو در عالَم نمىبينم نشان هر كسى از تو نشانى داد باز * خود نشان نيست از تو اى داناىِ راز گرچه چندين چشم ، گردون باز كرد * هم نديد از راهِ تو يك‌ذرّه گرد نه زمين هم ديد هرگز گردِ تو * گرچه بر سر كرد خاك از دردِ تو آفتاب از شوقِ تو رفته ز هوش * هر شبى در روى مىماليد لوش ماه نيز از بهرِ تو بگداخته * هر مَه از حيرت سپر انداخته بحر در شورت سرانداز آمده * دامنى تر خشك‌لب بازآمده كوه را صد عَقْبَه بر ره مانده * پاى در گِل تا كمرگه مانده آتش از شوقِ تو چون آتش شده * پاى بر آتش چنين سركش شده باد بىتو بىسر و پاى آمده * باد در كف بادپيماى آمده آب را نامانده آبى بر جگر * و آبش از شوقِ تو بگذشته ز سر خاك در كوىِ تو بر در مانده * خاكسارى خاك بر سر مانده چند گويم چون نيايى در صفت * چون كنم چون من ندارم معرفت گر تو اى دل طالبى در راه رو * مىنگر از پيش و پس آگاه رو سالكان را بين به درگاه آمده * جمله پشتاپُشت همراه آمده هست با هر ذرّه درگاهى دگر * پس ز هر ذرّه به دو راهى دگر تو چه دانى تا كدامين ره روى * وز كدامين ره بدان درگه روى آن زمان كو را عيان جويى نهانْست * وان زمان كو را نهان جويى عيانست گر عيان جويى نهان آنگه بُوَد * ور نهان جويى عيان آنگه بُوَد ور به هم جويى ، چو بىچون است او ، * آن زمان از هر دو بيرون است او تو نكردى هيچ گُم ، چيزى مجوى * هر چه گويى نيست آن ، چيزى مگوى آنچه گويى و آنچه دانى آن تويى * خويش را بشناس صدچندان تويى تو به دو بشناس او را نه به خود * راه ازو خيزد به دو ، نه از خرد واصِفان را وصفِ او در خورد نيست * لايقِ هر مرد و هر نامرد نيست عجز ازان همشيره شد با معرفت * كو نه در شرح آيد و نه در صفت قسمِ خلق از وى خيالى بيش نيست * زو خبر دادن محالى بيش نيست گر بغايت نيك و گر بد گفته‌اند * هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند برتر از علم است و بيرون از عيانست * زان كه در قدّوسىِ خود بىنشانست زو نشان جز بىنشانى كس نيافت * چاره‌اى جز جان‌فشانى كس نيافت